قطعات فلسفی

گذار از آموزه حیات نیک به آنتاگونیسم اجتماعی

در حد فاصل میان فلسفه سیاسی ارسطو تا آموزه حق طبیعی مسیحیت قرون وسطی، انسان موجودی بود که فقط می توانست در یک اجتماع (community) به حیات خود ادامه دهد و به همین دلیل او را جانور سیاسی (zoon politikon) لقب داده بودند. به این اعتبار، تحقق ذات و طبیعت درونی وی، در گرو عضویت اش در یک اجتماع سیاسی بود. به عبارت دیگر خصلت اجتماعی ذات آدمی تنها می توانست در اجتماع اخلاقی پولیس (polis) یا کیویتاس (civitas) بسط و گسترش یابد. اجتماعاتی که ارزش های مشترک موجود در آنها، متمایز از روابط کارکردی صرفی بودند که توسط فعالیت های اقتصادی مشخص می شدند. آموزه سنتی سیاست که مبتنی بر این دریافت غایت انگارانه از انسان بود، تعریف نظام اخلاقی مبتنی بر ارزش را که ناظر بر آموزش و پرورش افراد بود، وظیفه خود می دانست. به همین دلیل علم سیاست به نهادها و قوانین خوب و شایسته و نیز آموزه حیات نیک و عادلانه معطوف بود.
اما تغییرات سریع در ساختارهای اجتماعی که از اواخر قرون وسطی آغاز و تا رنسانس ادامه یافت این دو مبنای سیاست کلاسیک را با تردیدهای جدی مواجه ساخت و تمام نشاط معنوی آنها را زدود. زیرا، فعالیت های سیاسی و اقتصادی جدید که حاصل ظهور روش های نوین تجارت، توسعه صنعت چاپ و تولید، و سرانجام استقلال برخی امیرنشین ها (principalities) و شهرهای تجاری در اروپا بود، طومار اخلاقیات سنتی را که دیگر نمی توانست به عنوان نظام هنجاری رفتارهای فضیلت مآبانه در نظر گرفته شود در هم پیچید. بنابراین تعجبی ندارد که استحاله نظری فلسفه سیاسی کلاسیک به نظریه اجتماعی مدرن دقیقا در جایی فراهم شد که تغییرات آشکار در ساختار اجتماعی، پیشتر در آن به وقوع پیوسته بود (یعنی فلورانس). نیکولو ماکیاوللی در رساله های سیاسی خود، که آنها را در مقام یک دیپلمات امید از کف داده فلورانسی می نگاشت، بطور ریشه ای و بدون کوچکترین تعارفی از انسان شناسی فلسفی کلاسیک برائت جست و نظریه ای را ارائه داد که بر اساس آن انسان موجودی بود خود محور که فقط به دنبال منافع خویش می گشت. ماکیاوللی در تاملات خود در باب اینکه چگونه اجتماع سیاسی می تواند قدرت خود را حفظ کرده و آن را گسترش دهد، مبنای هستی شناختی و اجتماعی ای را در نظر گرفت که مبتنی بود بر وضعیت دائمی رقابت خصمانه میان سوژه ها (آنتاگونیسم اجتماعی). از نظر ماکیاوللی کاملا بدیهی بود که این شبکه نامحدود روابط استراتژیک، برسازنده وضع طبیعی بود و به همین دلیل وی ایده  پیکار دائمی برای صیانت نفس را به یکی از مقولات مرکزی تحلیل های تاریخی خود بدل ساخت. از نظر ماکیاوللی این مقولات چیزی نیستند جز پیش فرض های ساختاری برای اعمال موفقیت آمیز قدرت. حتی در مواردی که او هنوز مفاهیم متافیزیکی تاریخ نگاری رومی از قبیل ویرتو (virtu) و فورتونا (fortuna) را بکار می برد، در صدد بود تا به یک سری شرایط تاریخی حاشیه ای ارجاع دهد که از منظر کنشگران سیاسی، منابع اساسی برای محاسبات استراتژیک و مبتنی بر قدرت آنها بودند. ماکیاوللی با ارجاع به همه تحقیقات تاریخی اش سرانجام این پرسش را مطرح می کند که چگونه یک فرمانروای ماهر می تواند به نزاع دائمی میان انسان ها فیصله ببخشد. بنابراین نخستین بار در نوشته های ماکیاوللی ایده قلمرو کنش اجتماعی که مشتمل است بر پیکار دائمی میان سوژه ها برای حفظ و صیانت هویت فیزیکی شان، بنیادگذاری شد؛ هر چند به نظر می رسید این دیدگاه هنوز فاقد توجیه نظری بود.

(اکسل هونت، پیکار برای بازشناسی: 7-8)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 15:47  توسط مهدی میرابیان  |