خدای قادر مطلق اشاعره
چرا اشعری گری، بر خلاف مکتب نومینالیسم در قرون وسطی متاخر، نتوانست، به قول بلومنبرگ، به حس ناامیدی از خدا (خدای نومینالیست ها که عقل آدمی از کارهای او سر در نمی آورد در حقیقت خدایی مرده بود چون نمی شد به او اعتماد کرد) دامن زده و نهایتا به اثبات خویشتن (selbstbehauptung) راه ببرد؟ یکی از دلایل اش می تواند این باشد که نومینالیست ها در کنار اراده گزافی خدا (مطلق العنانی الهیاتی) جایی هم برای آزادی اراده انسان در نظر می گرفتند که این مفهوم آزادی بعدها به مفهوم اراده در معنای مدرن کلمه تبدیل شد. و این در حالی بود که اشاعره با نظریه کسب از همان ابتدا اراده انسان را بسیار محدود و در حد کسب افعال از ناحیه خدای قادر مطلق، که در شباهت دست کمی از خدای قادر مطلق نومینالیست ها نداشت، تقلیل دادند. تلقی اشاعره از خدا به عنوان قادر مطلقی که عقل آدمی نمی تواند از کارها و تصمیمات او سر در بیاورد بعدها بنیادی شد برای نظریه «سلطان ظل الله» که حتی در صورت جائر بودن خروج بر وی امری ناصواب تلقی می شد. نظریه کسب هم بعدها توانست به یکی از منابع مشروعیت بخش سلطنت مطلقه تبدیل شود. تصور من این است که تلفیق نظریه کسب با بی عملی، زهد و گوشه گیری صوفیانه، درست در زمانه ای که شعله لرزان شمع خردورزی فیلسوفانه به دست امثال غزالی برای همیشه فرو مرد، سرکنگبینی را فراهم ساخت که تنها بر صفرای انحطاط تاریخی ما افزود. من به این دیدگاه هگل باور راستین دارم که: «دولت بد، حکومت بد و قوانین بد از آن مردمانی است که تلقی و دریافت بدی از خدا دارند.» این «خدای بد» اشاعره را باید دقیق تر بررسی کرد.
فیلسوفان مهمی نظیر فارابی و ابن سینا توانسته بودند نسبتی میان عقل و وحی ایجاد نمایند و حتی بالاتر، وحی را نیز عقلانی بفهمند. این تعادل، به مثابه مهمترین دستاورد فلسفه اسلامی، چنان عظیم بود که الهیات مسیحی هم در مسیر بسط و اعتلای خود از آن بسیار بهره ها برد. اما این تعادل فلسفی به دست اشاعره فرو ریخت و به تبع آن خدای عقلانی فلاسفه جای خود را به خدای قادر مطلق غیرعقلانی اشاعره داد. عقل، مقهور و منکوب نقل شد و شعله لرزان فلسفه نیز رو به خاموشی نهاد. تو گویی خدای جبار اسلام که به دست امثال فارابی و ابن سینا مهار شده بود و صورتی عقلانی به خود گرفته بود، از درون جعبه پاندورا به بیرون جهید و همه آن رشته هایی را که با مشقت تمام بافته شده بودند، در طرفه العینی، پنبه کرد.