جدایی «دولتبراندازِ» دین از سیاست
![]()
اشتراوس در سال ۱۹۳۰ در رسالهای با عنوان Die Religionskritik Spinozas این ادعا را مطرح کرد که از نظر هابز، یهودیان بانیان اصلی جدایی دین از سیاست بودند؛ جدایی و تمایزی که از نظر اشتراوس هم «انقلابی» بود و هم «دولتبرانداز». کارل اشمیت بعدا در کتاب «لویاتان در نظریه دولت تامس هابز» (که شروین مقیمی آن را به فارسی برگردانده است)، با ارجاع به این فقره از کتاب اشتراوس، از آن دفاع میکند. اما چرا شکاف و جدایی دین از سیاست، که به نام موسی گره خورده، دولتبرانداز و انقلابی است؟ برای روشنشدن موضوع باید نگاهی بیاندازیم به داستان خروج (exodus) بنیاسراییل از مصر.
خروج بنیاسراییل تقریبا همزمان است با آنچه کارل یاسپرس آن را عصر محوری (axial age) نامیده. مهمترین ویژگی این عصر ظهور چیزی است که اکنون به آن میگوییم یکتاپرستی. یا به قول یان آسمن فقید، گذار از کوسموتئیسم (cosmotheism) به مونوتئیسم (monotheism). مشخصه اصلی کوسموتئیسم فیگوری بود بنام فرعون: شاه-خدا. فیگوری که دین و سیاست را با هم یکی میکرد. خروج موسی پایانی بود بر این وحدت. موسی مبلغ خدایی استعلایی بود که در آسمانها حضور داشت. خدایی واحد که هیچ همتایی را برنمیتافت: خدایی غیور (jealous). و این اعلان جنگ بود با فرعون. ایده خدای واحد چنان قدرتمند ظاهر شد که رفتهرفته بساط کوسموتئیسم را برچید و به جای آن نشست و زمینه را فراهم کرد برای پیامبر-پادشاهان بنیاسراییل. این همان حرکت انقلابی و دولتبرانداز موسی بود.
و اما مساله هابز. شاید بشود نیت و هدف اصلی هابز از نوشتن کتاب سترگ لویاتان را بازگشت به وحدت اولیه دین و سیاست دانست. خصوصا وقتی به تصویر دیباچه کتاب (frontispiece) توجه میکنیم: حاکمیت مطلق، واحد و تجزیهناپذیر در بالای تصویر که شمشیر پادشاه و عصای پاپ هر دو در دستان اوست: و «هیچ قدرتی بر روی زمین نیست که بتوان با آن مقایسه کرد.» (کتاب ایوب، ۴۱: ۲۴). یعنی هم رییس دولت است و هم رییس کلیسا. یعنی وحدت عقاب دوسر در نمادپردازیهای جهان مسیحی. یعنی وحدت دو شمشیر در نظریه دو شمشیر مسیحی. یعنی یکیکردن دو قلمرو پادشاهی به اصطلاح مستقل از هم، که ریشه در هذیانهای پاپ گلاسیوس در قرن پنجم داشت. یعنی تابع دولتکردن کلیسایی که همچون دیو، از کوزه برون جهیده، شر به پا کرده و به خصم دولت مدنی تبدیل شده است. یعنی آوردن کلیسا به زیر سلطه حاکمیت سیاسی واحد. اسکینر بر این باور است که اگر مسیر شمشیر و عصا را با کشیدن خط ادامه دهیم در نقطهای به هم میرسند و مثلثی شکل میگیرد؛ مثلثی که یادآور تثلیث در مسیحیت است. ولی چرا مثلث تصویر را هرم فرض نکنیم؟ و هرم را یادآور اهرام مصر و فرعون؟
دین، بر اساس آنچه از داستان خروج ذکر شد، چیزی نبود جز تصویر کج و معوج سیاست. دین چیزی نبود جز سیاست اما در شکل تحریفشده آن (غار افلاطون با همه سایهها و متعلقاتش). بنابراین، لویاتان هابز همان فرعون است: شاه-خدا. و راهحل هابز، تنها راهحل ممکن برای به انقیاد درآوردن دین بعنوان خصم اصلی اجتماع سیاسی و مأوایی برای طبع سرکش و تربیتناپذیر آدمی. درست در زمانهای که کاتولیکها، پیوریتنها و دیگران تلاش میکردند شورشی را بر علیه پادشاه انگلستان رقم بزنند، هابز پتکی به دست گرفته بود تا با خردکردن دیانت راهی پیدا کند برای اعاده وحدت اصیل دین و سیاست و در واقع به نفع سیاست.
این نکته هم لازم به ذکر است که آنچه اصطلاحا مشهور شده به سکولاریزاسیون (جدایی دین از سیاست) بیشتر از آنکه به نفع سیاست تمام شده باشد به سود دشمن اصلی سیاست تمام شده است. در این معنا، موسی بنیانگذار حقیقی سکولاریزاسیون بود: ایدهای دولتبرانداز و انقلابی و مضر به حال اجتماع سیاسی. ایدهای که جز سرگردانی چیزی به همراه نداشت.
برچسبها: یهودیت, موسی, دین, دولت