گذار از تعبد محض به تعقل در فرامین الهی در دیانت یهود
نخستین کوشش ها برای معنا بخشیدن به احکام الهی در دیانت یهود با فیلون اسکندرانی (بیست سال پیش از میلاد تا پنجاه میلادی) و روش تفسیر سمبولیک وی آغاز شد. این جریان با تفسیرهای عقلانی ابن میمون (قرن دوازدهم)، که متاثر از متکلمان معتزلی مسلمان بود، ادامه یافت و نهایتا به دست یهودیان لیبرال قرن هفدهم، نظیر جان اسپنسر، به اوج خود رسید. هدف اصلی، درک عقلانی احکامی بود که بر اساس آموزه های اصلی دیانت یهود، فاقد دلیل بودند و مومن یهودی ملزم به اطاعت بی چون و چرا از آنها بود. با ظهور کانت و بسط ایده آتونومی یا خودآیینی به دست او، جریان عقلانی کردن احکام و فرامین الهی در سنت یهودی وارد مرحله دیگری شد. کانت اساسا با هر قانونی که از جایی بیرون از وجدان آزاد آدمی نشأت می گرفت مخالف بود؛ چون آن را مصداق هترونومی یا دگرآیینی می دانست. مشکل اصلی این دست از قوانین این بود که انسان را در وضعیت نابالغی، صغارت و محجوریت نگاه می داشت؛ این مساله به وضوح با ایده اصلی جریان روشنگری در اروپا، که آدمیان را دعوت می کرد تا با تکیه بر خرد مستقل خود از بند رقیت اربابان خود آزاد شوند، در تضاد بود.
کانت، علاوه بر این، در کتاب دین فقط در محدوده عقل، در قامت یکی از منتقدان دیانت یهود ظاهر می شود و احکام یهودی را به سبب آن که از طریق یک قانونگذار بیرونی (یهوه) وضع شده اند و یهودیان ملزم به اطاعت کورکورانه از آنها هستند به باد انتقاد می گیرد. از نظر کانت در دیانت یهود آنچه اهمیت دارد عمل به ظاهر احکام است و نه بیشتر. به همین دلیل نمی توان از علت حکم سوال کرد. همین مساله سبب می شود تا دیانت یهود به دیانتِ اطاعتِ صرف تبدیل شود.
پولمیک کانت علیه مشروعیت احکام الهی، خصوصا احکام عبادی، و نیز ایده محوری او یعنی آتونومی، که به اتوس دوران جدید بدل شد، در بسط و توسعه آنچه نظام قانونی سکولار می نامیم موثر افتاد. از دیگر نتایج این کوشش های نظری، تاکید بر بعد روحانی و معنوی ادیان به جای پرداختن به احکام عبادی بود. این دیدگاه، زمینه استحاله دین از امر عمومی به امر خصوصی را فراهم آورد. نکته حائز اهمیت این است که بسیاری از متفکران غربی عمدتا مسیحی برای بسط ایده های خود و مفصل بندی مفاهیم مدرنی چون آزادی و خودآیینی، چاره ای جز بازگشت به دیانت یهود، همچون غیرِ بیگانه، و ارائه تصویری هولناک از آن نداشتند. البته که در افتادن با دیانت یهود اول بار با خود مسیح آغاز شد و سپس به دست پولس قدیس وجهی نظری یافت. حتی نهضت اصلاح دینی در دوران جدید، با بازگشت به صدر مسیحیت، تقابل میان یهودیت و مسیحیت را دوباره زنده کرد. لوتر برای نقد کلیسای کاتولیک، که به دستگاه عریض و طویل قوانین و مناسک تبدیل شده بود، با بازگشت به آموزه های پولس قدیس و تفسیر آنها، خصوصا با برجسته کردن تقابلی که پولس میان لطف و قانون ایجاد کرده بود، بر اولویت لطف بر قانون تاکید نهاد. لوتر برای پیش برد برنامه اصلاحی خود، یهودیت را آماج حمله های بی امان خود ساخت و آن را به ساحت همان "غیر بیگانه" برکشید. نقادی دیانت یهود از ناحیه فیلسوفانی نظیر کانت و هگل را، که از قضا هر دو پروتستان نیز بودند، باید در این راستا بررسی کرد. اما این مساله زمانی جالب تر می شود که فیلسوف پروتستان قرن نوزدهم، کیرکگور، را نیز در نظر داشته باشیم. کیرکگور، که از منتقدان جدی کانت و هگل بود، با بازگشت به اصل ایمان مسیحی به نتایجی کاملا متفاوت رسید. او با تمرکز بر داستان ذبح اسماعیل (اسحق!) به دست ابراهیم، همه تاکید خود را بر اطاعت صرف از فرمان الهی نهاد و ایمان حقیقی را متناظر با این اطاعت بی چون و چرا تعریف کرد. اطاعت از خدا اطاعتی است از روی ترس همراه با احترام و این معنای حقیقی ایمان نزد کیرکگور بود. اما باید توجه داشت که میان ابراهیم تورات و ابراهیم کیرکگور تفاوت ظریفی وجود دارد و آن اینکه ابراهیم کیرکگور بر خلاف ابراهیم عهد عتیق در هیات مومنی مردّد در کشتن یا نکشتن فرزندش ظاهر می شود. لذا نمی توان به راحتی مدعی شد که اطاعت مد نظر کیرکگور از فرمان الهی چیزی شبیه به اطاعت مومن یهودی از دستورات الهی است.
تاریخ الهیات یهود تاریخ پر فراز و نشیبی است. در این تاریخ بلند و پیچیده، یک جریان اصلی به وضوح قابل ردگیری است: تلاش برای گشودن باب بحث عقلانی در خصوص هسته متصلب و پرسش ناپذیر فرامین الهی و گذار از تعبد محض به تعقل. این جریان در کلام اسلامی هم قابل ردگیری است: ظهور مکتب معتزله در ابتدای سده دوم هجری و تلاش آنها برای برپاکردن دادگاه عقل و کشاندن دیانت اسلام به این دادگاه. البته که ظهور مکتب عقل ستیز اشعری، که در کنف حمایت سیاسی سلاطین ترک نیز بود (فراموش نکنیم که نظام الملک وزیر، بزرگترین متفکر اشعری، غزالی، را به استادی بزرگترین نظامیه آن زمان، نظامیه بغداد، گماشت)، معتزلیان را از صحنه بیرون راند و خود به گفتار غالب در جهان اسلام بدل شد، اما آموزه های عقل گرایانه معتزلیان در خفا به حیات خود ادامه داد. مساعی فیلسوفان مسلمان در این میان پرده را، که به تثبیت مقام و جایگاه عقل کمک می کرد، نیز نباید از نظر دور داشت. علی ای حال، آنچه بعدها در کلام و الهیات یهود اتفاق افتاد، یعنی همراهی متالهان یهودی با تحولات دوران جدید و توجه آنها به مفاهیم مدرن، چیزی بود که در فقه و کلام اسلامی به وقوع نپیوست. علت اصلی شاید غیر قابل فهم بودن آن تحولات برای متفکر مسلمان بود. برای مثال، فیلسوف سبزوار بر اساس نظام معرفتی خود، که در آن انتقال اعراض محال بود، دوربین عکاسی را از محالات به حساب می آورد و نمایندگان اندیشه در حوزه علمیه اندیشه های دکارت را مسخره می کردند. آنها غافل از این حقیقت بودند که موجی سهمگین از ناحیه غرب به پا خاسته که دیر یا زود شرق را نیز در خواهد نوردید و طومار بسیاری از جریان ها را برای همیشه در هم خواهد پیچید. به هر حال، متاله یهودی ساکن در اروپا، در دل آن تحولات زندگی می کرد و به همین دلیل آن تحولات بنیادین برای او قابل فهم و سرشار از معنا بودند. اصلاح نظام حقوقی در دیانت یهود متاثر از این تحولات بود. گر چه با ورود برخی مفاهیم نو به جهان اسلام، خصوصا ایران و عثمانی، تلاش هایی جهت برقراری نظام حقوقی جدید و تاسیس دولت بااساس در جهان اسلام صورت پذیرفت، اما مساله اساسی این بود که تحولات بنیادین در اروپا برای مصلحان مسلمان قابل فهم نبودند. به نظر می رسد موانع بر سر راه فهم درست از غرب هنوز هم یکی از معضلات اصلی در جهان اسلام باشد. با اینکه گام نخست، و شاید بتوان گفت مهم ترین گام، در عقلانی کردن دیانت اسلام قرن ها پیش با ظهور فیلسوفان و متکلمان عقلی مسلک برداشته شد، اما قطعا کافی نبود. به نظر می رسد این جریان مهم نیازمند این بود که با برقراری نسبتی دقیق با اندیشه مدرن وارد مرحله تازه ای شود تا آغازگر تحولاتی بنیادین در عرصه اجتماعی و سیاسی باشد. برقراری این نسبت هنوز هم یکی از مسائل اصلی ماست.