اینهمانی میان ذهن وجهان خارج
همواره رای عامه پسندی وجود داشته مبنی بر اینکه ذهن و فعالیتهای مربو ط به آن یقینی ترین و محکم ترین احکام را راجع به جهان درونی و بیرونی صادر مینماید. بطوریکه درانداختن یک نظام فکری خاص بر پایه اولیات و یقینیاتی که از جانب عقل ارائه گشته اند می تواند تنها نظام یقینی و مصون از لغزش و اشتباه باشد.
احکامی نظیر عدم اجتماع نقیضین، محال بودن تسلسل، محال بودن دور، عدم انطباع کبیر در صغیر، واز این دست. اما سوالی که در این میان مطرح می گردد این است که تا به چه حدی احکامی که ذهن صادر می نماید و در نزد خودش از بدیهیات است قابل تسری دادن به جهان خارج و اوضاع و احوالی است که در آنجا اتفاق می افتد؟ پرسشمان را میتوانیم اینگونه نیز مطرح نمائیم که ایا هر آنچه را که ذهن حکم میکند جهان خارج نیز باید تابع و مطابق با آن باشد؟ یا اینکه در جهان خارج اموری اتفاق می افتد و یا جریان دارد که اولا ذهن بشری قادر به درک آنها نیست( بخاطر محدودیتهایش) و ثانیا اگر هم آنها رااحیانا درک نماید، حکمی بر خلاف آنچه که آنها واقعا هستند خواهد کرد؟
آیا این پرسش میتواند پاسخی قطعی و در عین حال مجاب کننده داشته باشد؟
به نظر می رسد یافتن پاسخ کاری دشوار باشد اما طرح پرسش و پرسشهایی شبیه به این در حوزه کارکرد های ذهن می تواند نویدگررسیدن به مجراهایی باشد که پی گیری و تحلیل آنها محدودیتهای احتمالی معرفت و حدود کارکردهای ذهن بشری را مشخص نماید. بعنوان مثال مسئله ای را که امروزه در مکانیک کوانتوم سبب گشته تا علمای فیزیک و فلسفه در پی طراحی منطقی برآیند که فاقد اصل عدم اجتماع نقیضین باشد، چراکه عملا در جهان زیراتمی این اصل انکارشده است.
برخی از منطقیون که همچنان به سنتهای دیرین منطقی وفادار مانده اند، آشفته خواهند شد واولین ایرادی که خواهند گرفت این خواهد بود که جهانهای ممکن همگی بر پایه یک منطق خاص بنا گردیده اند که ذهن بشری به آن پی برده است و این منطق خاص برگرفته از جهانی است که پیش روی ما حاضر بوده و تنها کاری که ما کرده ایم به سخن در آوردن آن صامت بی ادعا بوده است.
این طرز تلقی مکتبی را بنا نهاد که بیان میداشت ذهن مانند لوح سفید ونانوشته ای است که در کنشها و واکنشهایش با جهان خارج کم کم به اندوخته هایش اضافه می شود و یکی از همین اندوخته ها احکام منطقی اند. یعنی احکام منطقی بر گرفته از طبیعت اند نه محصول مستقیم ذهن. اما این قول، قولی است ساده انگارانه وبسیار متزلزل. ساده انگارانه از این رو که ذهن بشری را بسیار ساده و پیش پا افتاده در نظر می گیرد و متزلزل چون بسیاری از احکام منطقی موجود در ذهن هیچ مابه ازایی در جهان خارج ندارند تا روگرفت یا صورتی از آنها در ذهن نقش ببندد. مثل اصل امتناع تسلسل.زیرا چیزی به عنوان تسلسل در جهان خارج تحقق نداشته تا ذهن محال بودنش را درک نماید. چون اگر می بود که دیگر محال نبود.
حال فرض کنیم که احکام منطقی برگرفته از جهان خارج اند برای ذهن نانوشته. آیا این ذهن نانوشته نباید این قابلیت را داشته باشد که احکام منطقی موجود در طبیعت را اخذ نماید؟ حال پرسش بعدی این است که این قابلیت چیست؟ وکارکردش چگونه است؟ اصلا شاید در جریان ورود اطلاعات منطقی از طبیعت به ذهن این کارکرد خاص ذهنی بر روی این داده ها دست کاری کرده و آنها را تغییر دهد. آیا یک همچون فرضی امکان پذیر است؟ مسلما که اینگونه خواهد بود.
پس میبینیم چه بطور مستقیم احکام منطقی را ساخته ذهن بدانیم و چه پس از گذر از رئالیسم خاص طبیعت گرایانه دوباره به سرمنزل نخستین خود بازگردیم با ذهن و کارکردهای آن مواجه خواهیم شد. ذهنی که بعنوان یک پردازنده و صادرکننده حکم در برابر ما ایستاده و ورودیهای جهان خارج را گرفته و پس از تحلیل و پردازش خروجیهایی را صادر مینماید که تنها میتوانیم حدس بزنیم که آیا این خروجیها یا همان احکام، با ورودیهای ثابت طبیعی اینهمان است یا نه؟
پاسخ میتواند آری یا نه باشد. اما اینکه چرا آری و چرا نه خود بعنوان پرسشی بنیادین درخواهد آمد که هم فیلسوف و هم دانشمند تجربی را به چالش خواهد خواند.
مغز در خمره
این مباحث می تواند نظریه معروف به« مغزدرخمره» را که توسط پاتنم ارائه گردید زنده گرداند. البته اینبار کمی متفاوت تر از آن. در نظریه مغزدرخمره، مغز بسان پردازشگری درنظر گرفته می شود که توسط الکترودهایی که به آن وصل شده اطلاعاتی را دریافت می کند و جهانی را که برایش تصویر شده بعنوان جهان واقعی در نظر می گیرد و در آن زندگی میکند اما زندگی خیالی، که خود نمی داند.
ولی نظریه ما که شبیه به نظریه فوق است، جهان خارج و مجموعه اطلاعاتی را که از جهان خارج به درون ذهن ریخته می شوند را قبول میکند اما تنها مسئله ای را که مطرح مینماید عدم اینهمانی میان ذهن و جهان خارج است. یعنی ذهن درحین پردازش کارهایی را بر روی داده های خود انجام می دهد که فاعل شناسا را گمراه گرداند و در نتیجه جهان در غالب و شکلی برای فاعل شناسا به تصویر کشیده می شود که متفاوت از جهان خارج واقعی است. از اینرو ذهن احکامی را درباره این جهان ساختگی ارائه می نماید که بر جهان واقعی قابل انطباق نیستند.
ولی باید دانست که همین ذهن قابلیت این را دارد که در جهان ذهنی خودساخته اش تشکیک نماید. نمونه این تشکیک یکی همین نوشته ای است که پیش روی شماست و دیگری هم که روزبه روز بر مدعیاتش افزوده می گردد مکانیک کوانتوم است.
اصولا تشکیک در اولیات ما را با در امر مواجه میسازد:
1- یا این اولیات فاقد اعتبارهستند.
2- یا اینکه جهان طوری است که باید دراولیات تجدید نظر کرد.
با گفتن تمامی این نظریات مسئله ای دیگر نیز برایمان مطرح می شود وآن اینکه شاید جهانی که در آن اصول منطقیمان مخدوش میشوند ساخته ذهن باشد. مثلا همین جهان زیراتمی که هیچوقت به حس قادر به درک آن نخواهیم بود، ساخته ذهن ما باشد. یعنی جهان خارج با اصول منطقی اش همان است که در ذهن حاضر است( اینهمانی میان ذهن و جهان خارج) و اینکه در مسیر علم ناگهان مواجه با اصل جواز برای اجتماع نقیضین و یا حذف علیت میشویم یک فریب ذهنی بیش نباشد که جهان ساختگی نظیرجهان زیراتمی که ذهن آنرا بنا کرده و خود هیچ مابه ازایی در طبیعت ندارد، به ما القا نموده است.
به هر حال به هر شکل که بخواهیم موضع خود را موجه جلوه دهیم در دام ذهن و احکام خاص آن گرفتاریم. اینکه ما برهانی له یا علیه اینهمانی ذهن و جهان خارج ارائه کنیم خود جریانی است که در ذهن اتفاق خواهد افتاد. مگر اینکه گریزگاهی بیابیم تا بتوانیم بصورت فراذهنی به محصولات ذهنی خودمان نظر کنیم. یعنی از چارچوب اندیشه زبانی خارج شده و ذهن را رها کنیم. واین امر زمانی امکان پذیر است که ما خود چیزی باشیم و ذهنمان چیز دیگر.
ما شاید هیچگاه نتوانیم به پاسخی قطعی و یقینی برای این پرسش دست یابیم، اما در این راه مطمئنا با چیزهایی مواجه خواهیم شد که حدود معرفت ما را نسبت به خودمان افزایش خواهد داد و این مهمترین چیزی است که بشر از آن لذت خواهد برد.