قطعات فلسفی

چرا فارابی موسس فلسفه در جهان اسلام است؟

جواد طباطبایی در کتاب زوال اندیشه سیاسی در ایران معتقد است که اندیشه فلسفی فارابی ناظر بر "بحران سیاسی خلافت" بود و او به خوبی می دانست که بیرون آمدن از این بحران بدون تاسیس نظریه فلسفی سیاست امکان پذیر نخواهد شد. با توجه به مدارک تاریخی به جا مانده از آن دوران نمی توان در این اندیشه که خلافت دچار بحران شده بود تردید کرد اما می توان این دیدگاه را مورد نقادی قرار داد که فارابی به دلیل مواجهه با آن بحران به سمت فلسفه تمایل پیدا کرده بود.

همانطور که می دانیم فلسفه یونانی از طریق ترجمه هایی که در قرن سوم هجری انجام پذیرفت وارد جهان اسلام شد. ازاین رو، این سخن محسن مهدی درست می نماید که ظهور فلسفه در جهان اسلام، و همینطور در یهودیت و مسیحیت، امری عارضی بود و به همین دلیل از همان ابتدا مساله ساز شد. بحران اصلی که با ورود فلسفه به جهان اسلام ظاهر شد تعارض بنیادین فلسفه با وحی بود. تعارضی که لئو اشتراوس آن را "مساله یا معضل الهیاتی-سیاسی" می نامد. این تعارض از آنجا ناشی می شد که فلسفه یونان بر خرد مستقل انسان در راهیابی به حقیقت تاکید می کرد، و این در حالی بود که بنا بر تعالیم اسلامی خرد آدمی همواره نیازمند یاری جستن از وحی برای کشف حقیقت بود. اندیشیدن به این تعارض و تلاش برای رفع آن بود که فیلسوفی همچون فارابی را به موسس فلسفه در جهان اسلام تبدیل کرد.

این نکته را نیز باید در مد نظر داشت که فارابی به دنبال توجیه فلسفی دیانت و دفاع از آموزه های وحیانی در برابر لوگوس یونانی یا ساختن پناهگاهی برای دیانت نبود، زیرا این دغدغه اصلی و محوری متکلمان بود و آنان در این راه با روش های مخصوص خود به توفیقاتی نیز نائل شده بودند. اشتغال فکری فارابی یک اشتغال تماما فلسفی بود و ناظر بر تعارض بنیادین فلسفه و دین یا عقل و وحی. اینکه این اشتغال نظری می توانست در ادامه با موضوعاتی نظیر بحران خلافت هم درگیر شود به آن معنا نیست که درک بحران از جانب فارابی او را به سمت فلسفه سوق داده باشد. آنگونه که از سرگذشت فارابی می دانیم، وی نزد علمای مسیحی به آموختن فلسفه پرداخته بود و در مراحل بعدی با معضل فلسفه در جهان اسلام مواجه شده بود و کوشش کرده بود این معضل را به مساله ای فلسفی بدل نماید. به عبارت دیگر، فلسفه آموزی فارابی امری عرضی و تصادفی بوده است، درست مثل ورود فلسفه به جهان اسلام، اما آن چیزی که فارابی را به فیلسوف موسس در جهان اسلام تبدیل کرد، طرح مشکلِ فلسفیِ تعارضِ عقل و وحی بود.

به نظر می رسد بنیاد اندیشه فلسفی فارابی تامل در این تعارض بود. تامل فلسفی در باب این تقابل بنیادین نیازمند این بود که فیلسوف و نبی در نقطه ای با هم گلاویز شوند. حاصل این نزاع میان فیلسوف و نبی از پیش معین نبود اما کسی که خود زمینه درگیری آن دو را فراهم کرده بود قطعا می دانست که باید جانب فیلسوف را بگیرد. در اثبات این مدعا همین بس که نبی نهایتا به مقام فیلسوف برکشیده می شود و این بدان معناست که جایگاه فلسفه و فیلسوف نزد فارابی از جایگاه وحی و نبی بالاتر است. فارابی هرگز این اندیشه خود را بطور آشکار بیان نکرد، زیرا این اندیشه می توانست جان فیلسوف را به خطر بیاندازد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۸ساعت 14:38  توسط مهدی میرابیان  |