آیا اسلام دینی سکولار است؟
اگر مطابق با یکی از تعریف های مرسوم، سکولاریسم را تفکیک شریعت از دیانت در نظر بگیریم، آنگاه نمی توان به آسانی گفت که اسلام از همان ابتدا دینی سکولار بوده است. البته اندیشمندانی نظیر جواد طباطبایی با عطف توجه به تعریف دیگری از سکولاریسم، اسلام را دینی سکولار در نظر می گیرند. طبق استدلال آنها، چون اسلام از همان ابتدا حوزه عرف را به رسمیت شناخته بود، دین دنیا "هم" به حساب می آمد. برای روشن شدن این مطلب، باید اسلام را با مسیحیت قیاس کرد.
مسیحیت تا قرن دوازدهم و سیزدهم قلمرو عرف را به رسمیت نمی شناخت. با ظهور متالهانی نظیر آکوئیناس که در باب ارتباط لطف و طبیعت نظریه پردازی کردند، زمینه ای فراهم شد برای عرفی کردن مسیحیت. از نظر برخی اندیشمندان این سرآغاز سکولاریسم در غرب بود. در اسلام، بر خلاف مسیحیت، شواهد حاکی از آن است که محمد در عین حال که دغدغه زندگی اخروی مسلمانان را داشت، تلاش می کرد زندگی دنیوی آنان را نیز سر و سامان دهد، یعنی او از ابتدا قلمرو عرف را نیز به رسمیت شناخته بود. این مساله خصوصا زمانی به اوج خود رسید که پیامبر اسلام در یثرب قسمی حکومت اسلامی برپا کرد. البته با اینکه به نظر می رسد تاسیس حکومت در یثرب امری تصادفی بوده باشد- چون ما در قرآن هیچ قرینه ای دال بر ضرورت تاسیس حکومت اسلامی یا چیزی شبیه به آن نمی یابیم، اما همین رخدادِ تصادفی چیزی را بنیادگذاری کرد که از آن به شریعت اسلام یاد می کنیم. اگر تقسیم بندی سوره ها به مکی و مدنی وجهی داشته باشد، می توان به وضوح دید که محمد مکی پیامبری قانونگذار نیست، در حالی که چهره قانونگذار پیامبر از خلال سوره های مدنی خود را نمایان می سازد. می توان گفت تبدیل شدن پیامبری که رسالت اش در آغاز صرفا انذار و تبشیر بود به پیامبری که حالا می بایست حکومت تشکیل می داد، زمینه پیدایش قانون یا شریعت اسلامی بود. همین مساله اسلام را به دینی شریعت محور تبدیل کرد.
حال با بازگشت به تعریفی که در ابتدای این نوشته از سکولاریسم ارائه کردیم، این نکته را بهتر می توان درک کرد که چرا اسلام دین سکولار نیست. اشاره کردیم که اسلام، بر خلاف مسیحیت، دین مبتنی بر شریعت است. اما آیا مسیحیت دیانتی مبتنی بر شریعت نبوده است؟ بی شک تاریخ مسیحیت خلاف این را می گوید. مسیحیت با اینکه در تقابل با دیانت یهود ظاهر شد و به نوعی در صدد نسخ یهودیت بود اما عهد عتیق را به رسمیت شناخت. به رسمیت شناختن عهد عتیق مساوی بود با به رسمیت شناختن نه همه بلکه بخش عمده ای از شریعت یهود. اما با این حال، نسبت مسیحیت و شریعت نسبتی متزلزل بود. برای فهم این مساله پولس قدیس نمونه قابل توجهی است. وی در عین حال که بر اهمیت شریعت تاکید می کند، آن را برای رستگاری کافی نمی داند. پولس با تمایز نهادن میان روح قانون (the spirit of the law) و نص قانون (the letter of the law) با صراحت بیان می دارد که مساله اصلی انجیل نه قانون (nomos) بلکه لطف (charis) است. وی با این اندیشه، تفکیکی را میان شریعت و دیانت ایجاد کرد که نتایج عمیقی هم برای رابطه میان مسیحیت و یهودیت و هم برای کل فرهنگ اروپایی در بر داشت. با در نظر گرفتن این تحولات اساسی، می توان گفت سکولاریسم در معنای جدایی شریعت از دیانت یا دیانت منهای شریعت، ریشه در اندیشه های پولس قدیس دارد. از این رو، سکولاریسم در این معنا خاستگاهی مسیحی دارد و چون از همان آغاز با مسیحیت همراه بوده می توان گفت مسیحیت اساسا دینی سکولار بوده است. به عبارت دیگر، مسیحیت از ابتدا امکان تفکیک شریعت از دیانت را با خود به همراه داشته است.
با توضیحاتی که در بالا ارائه شد اینک آشکار می شود که چرا اسلام دینی سکولار نیست. زیرا شریعت از همان ابتدا با دین اسلام در هم آمیخته است و در تاریخ پر فراز و نشیب اسلام همواره به عنوان هسته مرکزی و سخت آن حفظ شده است. نگاهبانان این هسته سخت، یعنی فقها، در طول تاریخ همه کوشش خود را مصروف صیانت از شریعت اسلام کرده اند. باید توجه داشت که شریعت اسلام هرگز در ابتدا و حتی در زمانه خود پیامبر چنین فربه نبوده که امروزه هست. همه تنومندی شریعت وامدار فقهایی است که در طول تاریخ در فربه کردن آن کوشیده اند. حال پرسش اصلی این است که آیا میتوان اسلام را منهای شریعت در نظر گرفت؟ آیا امکان تفکیک شریعت اسلام از اسلام وجود دارد (با این فرض که شریعت اسلام امری عارضی بوده باشد)؟ آیا اگر چنین تفکیکی امکان پذیر باشد می توان از سکولار کردن اسلام سخن گفت؟
یافتنِ پاسخ برای این پرسش ها از این جهت اهمیت دارد که تقریبا همه کشورهای اسلامی، پس از مواجهه با تمدن جدید غرب، به نوعی با مساله تاسیس دولت مدرن دست و پنجه نرم می کنند. می دانیم که نظام نامه یا قانون اساسی یکی از پایه های اصلی دولت مدرن در غرب است، و اتفاقا سر منشاء تمام گرفتاری ها در کشورهای اسلامی تدوین همین قانون اساسی بوده است. برای مثال، در ایران، با تاسیس اولین مجلس پس از انقلاب مشروطه، تقابل نظام حقوق عرف و شرع به اوج خود رسید. مخالفان مشروطه استدلال می کردند که با داشتن شریعت اسلام، که از نظر آنان کامل ترین نظام حقوقی بود، دیگر نیازی به قوانین ساخته دست بشر نیست. آنان بطور کلی لفظ قانون بشری را بدعت تلقی می کردند و آن را تهدیدی برای نظام شریعت در نظر می گرفتند. اما موافقان مشروطه می دانستند که بر بنیاد شریعت نمی توان حکومت بااساس تاسیس کرد زیرا اصل حقوق طبیعی جایی در شریعت یا فقه اسلامی نداشت و همین امر سبب شده بود حوزه ای بنام حقوق عمومی، که از نسبت میان دولت و اتباع دولت بحث می کند، در قلمرو فقه شکل نگیرد. فقه دانشی بود ناظر بر قلمرو حقوق خصوصی و به همین دلیل نمی توانست بنیادی باشد برای تاسیس دولت بااساس که در قلمرو حقوق عمومی تعریف می شد و مبتنی بر اصل حق طبیعی بود.
عرضی بودن شریعت در مسیحیت زمینه ای را فراهم کرد برای آن چیزی که برخی از پژوهشگران رنسانس قرن دوازدهم می نامند. در قرن دوازدهم دو اتفاق مهم در دنیای مسیحی آینده اروپا را تحت الشعاع قرار دادند: نخست تجدید حیات فلسفه یونان و دوم ورود حقوق رومی به جهان مسیحیت. اتفاق اخیر، یعنی ورود حقوق رومی، دگرگونی های عظیمی را در کلیسای مسیحی به همراه آورد که یکی از آنها تدوین نظام حقوق مسیحی بر پایه آموزه های حقوق رومی بود. بدین ترتیب، نظریه حق طبیعی قدیم، که یکی از مبانی اصلی حقوق رومی بود، از سوی کلیسا به رسمیت شناخته شد و در ادامه به نظریه حق طبیعی جدید راه برد؛ نظریه ای که دولت مدرن بر روی آن استوار گردیده است.
به رسمیت شناختن نظام حقوق رومی از سوی کلیسای مسیحی از آنجا ناشی می شد که نسبت میان شریعت و دیانت در مسیحیت نسبتی عرضی بود و همین نسبت عرضی می توانست زمینه تفکیک آن دو را از هم فراهم سازد. البته این تفکیک از ثنویت هایی نشات می گرفت که خود مسیحیت بر آنها تاکید داشت: ثنویت خدا و قیصر (انجیل متی: "بدیشان گفت، مال قیصر را به قیصر ادا کنید و مال خدا را به خدا")، مدینه الهی (Civitas Dei) و مدینه زمینی (Civitas Terrena)، و نیز ثنویت روح و جسم. به نظر می رسد در اسلام نسبت شریعت و دیانت عرضی نیست و به همین دلیل اسلام، به عنوان دیانت مبتنی بر قوانین الهی، در مواجهه با نظام های حقوقی مبتنی برعرف، یا بهتر است بگوییم نظام قوانین بشری، از خود سرسختی نشان می دهد. همین امر سبب شده مساله سکولاریسم در اسلام، البته سکولاریسم در معنایی که اینجا مد نظر ماست، به مساله ای پیچیده و غامض تبدیل شود. به راستی راه برون رفت از این مخمصه کدام است؟ آیا مادامی که شریعتِ فربهِ اسلامی نقش پررنگی در شکل دادن به حیات سیاسی و اجتماعی مسلمانان ایفا می کند، تاسیس دولت بااساس مدرن تعلیق به محال است؟ آیا تاسیس دولت بااساس مدرن در جوامع اسلامی ضرورتی دارد؟ اگر پاسخ مثبت است، آیا در وضعیتی که شریعت از خود سرسختی نشان می دهد، تنها راهِ محدودکردنِ آن، توسل به زور است؟ و نهایتا اینکه اگر سکولاریسم مسیحی (تفکیک شریعت از دیانت) در مورد اسلام امری ممتنع باشد و شریعت را نیز نتوان با توسل به زور به حاشیه راند، آیا باید درباره دولت اسلامی مبتنی بر شریعت نظریه پردازی کرد؟ آیا دولت اسلامی واقعا "دولت" است؟