ایده های افلاطونی و ایده های کانتی
1- ایده های افلاطون را باید در پرتو نظریه شناخت وی فهمید. افلاطون دغدغه شناختی ثابت و لایتغیر را دارد. شناخت ثابت و حقیقی باید متعلقات ثابت و حقیقی داشته باشد؛ پس ایده ها ضروری اند، چون حقایق ثابت اند.
اما چرا شناخت ثابت و حقیقی؟ چون افلاطون در دوره ای می زیست که نوعی نسبی گرایی معرفتی از نوع سوفیستی برآن حاکم بود. پس می توان گفت سوفسطاییان واضعان راستین ایده ها هستند نه افلاطون! اما واضعانی پنهان و مستتر. سوفسطاییان همان کارکردهای پنهان و ناشناس در شکل گیری گفتار افلاطون هستند.
2- درکانت وضعیت کمی متفاوت است. او نیز دغدغه شناخت دارد. کانت از پاره شدن چرت جزمی اش توسط هیوم سخن می گوید. هیوم برای کانت در حکم پروتاگوراس برای افلاطون است. نسبی گرایی معرفتی گویا دوباره حاکم شده و کلیت و ضرورت به باد رفته. کانت در صدد برمی آید تا نظم پیشین را بازگرداند. دست آویز او نیز مثل افلاطون ایده ها هستند. گویا فرض چیزی تحت عنوان ایده تنها شرط طرح کلیت و ضرورت است. ایده ها مطرح می شوند اما این بار در هیأت اشیاء فی نفسه. چیزهایی که ناشناخته باقی می مانند. اما آنچه ناشناختنی است به چه کار می آید؟ به کارتنظیم شناخت آنچه شناختنی است!
موارد جزیی را می شناسیم؛ از تکرار موارد جزیی به سمت تبیین و ارائه قانون پیش می رویم. قانون براساس قیاس منطقی برساخته می آید. قیاس زمانی قیاس است که پایانی در کار باشد وگر نه تسلسل هرگونه قانونی را منتفی خواهد ساخت. پایان، ایده است که وجود قانون را ممکن می سازد: قانون کلی و ضرور.
در اخلاق هم فرض ایده ضروری است.اگر ایده نباشد اخلاق منتفی است. انسان آزاد است پس مسئول است. چون مسئول است باید در قبال کاری که می کند یا پاداش بگیرد یا کیفر داده شود. اما در این جهان ممکن است آنچه شایسته پاداش و کیفر است به نحو کامل و شایسته هرگز تحقق نیابد. پس جهانی دیگر باید و خدایی(ایده).
3- ایده برای افلاطون بسی انضمامی تر و واقعی تر از آنچیزی است که در کانت شاهدیم. ایده در عالیترین صورت خود ایده خیر است و سر منشأ همه چیز. این انضمامیت است که تفاسیر مسیحی و اسلامی از ایده خیر را امکان پذیر می سازد. انضمامیت ایده خیر شباهت بسیاری به انضمامیت خدای ادیان سامی دارد. با اینکه تفاوتهایش هم آشکار است از جمله اینکه خدای یونان نه موضوع که محمول است.
اما ایده کانت در بهترین حالت یک فرض بنیادین است. این تلقی از ایده با هگل نفی شده و با کیرکگور به باد استهزا گرفته می شود. با کانت خدا برای همیشه از صحنه خارج می شود. اینجاست که به اوج سوبژکتیویسم می رسیم.
ایده های کانت به چنان حدی از عروج معرفت شناسانه می رسند که عملا دچار عروج هستی شناسانه نیز می گردند بطوریکه می توان گفت عروج دوم نتیجه منطقی اولی است.
اما در افلاطون نه تنها عروجی در کار نیست بلکه انضمامیتی را شاهدیم که عین معرفت و عین هستی است و آَن احد یا یک باشنده است.