قطعات فلسفی

هایدگر و ویتگنشتاین

هایدگر و ویتگنشتاین هر دو از معضلاتی سخن می گویند که گریبان گیر اندیشه فلسفی پیش از خودشان است. هایدگر برای رهایی از این معضلات سخن از «تخریب» به میان آورده و ویتگنشتاین روش «درمان» در پیش گرفته است . هر دو به افلاطون گرایی و طرح دکارتی در می پیچند: هایدگر، افلاطون را بانی نظریه «حقیقت به مثابه مطابقت» دانسته و او را اولین فیلسوفی می داند که اندیشه اش بر غفلت از وجود و تأکید بر موجود استوار است. اندیشه ای که کل تاریخ متافیزیک را تحت تأثیر قرار داده است . وی طرح دکارتی را نیز به نقد می کشد، زیرا بی عالم شدن انسان جدید و ظهور نیهیلیسم و بی معنایی را حاصل این طرح می داند .
ویتگنشتاین نیز ذات باوری افلاطون را با طرح نظریه ی شباهت خانوادگی به چالش می کشد. بر اساس این مفهوم کلیات شباهت های خانوادگی میان چیزها هستند و نه چیزی در درون یا در مأورا (نظریه مثل) آنها. او طرح دکارتی را نیز با ارائه برهانی بر علیه زبان خصوصی ناممکن اعلام می کند. ولی هرگز طرح دکارتی را عامل بی خانمانی یا نیهیلیسم قلمداد نمی کند .
مسئله جالب دیگر ، توجه هر دو فیلسوف به «زندگی روزمره» است. در اندیشه هایدگر در- جهان- بودن و جهانمندی و جهانپردازی دازاین با مسئله زندگی روزمره پیوند خورده و زمینه ای را فراهم کرده که بر اساس آن، فرضِ دازاینِ بی جهان را پیشاپیش منتفی می سازد.
زندگی روزمره برای ویتگنشتاین، زمینه ای است برای طرح وجه اجتماعی زبان که سبب می شود تا شکاکیت در باب جهان و اذهان دیگر نامعقول و بی مورد جلوه کند.
اما نکته اساسی از نظر من، مسئله «بازگرداندن واژه ها از کاربرد متافیزیکی به کاربرد روزمره شان» است . تمام تلاش ویتگنشتاین مصروف انجام این رسالت فلسفی است . حال پرسش اینجاست که آیا هایدگر هم توانسته از شر کاربرد متافیزیکی واژه ها و اصطلاحات خلاص شود؟ اگر او نیز مثل بسیاری از فیلسوفان قرن بیستم در صدد عبور از متافیزیک است باید پاسخش در ازای این پرسش ، آری باشد . شاید برای این منظور بتوان شواهدی ارائه کرد : اولا اهمیت زندگی روزمره (در معنای مثبت کلمه) برای هایدگر می تواند حاکی از اهمیت کاربرد روزمره واژه ها باشد ، هرچند او هرگز صراحتاً به چنین چیزی اشاره نکرده است . ثانیاً توجه هایدگر به اندیشه یونان باستان که در آن گویی معنای واژه ها با حقیقت چیزها پیوندی تنگاتنگ دارد، در خور تامل است. این معانی به زعم هایدگر با ظهور اندیشه متافیزیکی به طور کلی فراموش شد. برای مثال مفاهیمی چون الثئیا ، لوگوس و فوزیس که در اندیشه پیشاسقراطی تقریبا مترادف و در معنای گشودگی و نامستوری به کار می رفتند ، با ظهور اندیشه متافیزیکی دچار «تغییر معنایی» فاحشی شدند. این می تواند شاهد دیگری باشد بر اینکه هایدگر به کاربرد روزمره مفاهیم و واژه ها در بطن زندگی اجتماعی و به اصطلاح «زیست- جهان» نظر دارد. به هر حال اگر این مطلب صحت داشته باشد باید موضوع دیگری را نیز مورد بررسی قرار داد: آیا مفهوم "وجود" در اندیشه هایدگر کاربردی متافیزیکی دارد یا کاربردی روزمره؟ جا برای پاسخ دادن به این پرسش همچنان گشوده است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 11:27  توسط مهدی میرابیان  |