قطعات فلسفی

نسبت ما با فلسفه

...ما با فلسفه چه نسبتی داشتیم؟ چیزی به این نام  در گوشه-و-کنار برخی از مدرسه های ما در جوار فقه و حدیث و کلام و اصول درس داده می شد، اما بیشتر در حد ورزشی بود برای گروهی مردم هوشمند، مثل یک بازی فکری که حدود «طاقت بشری» را نیک می شناخت و پا از آن فراتر نمی گذاشت و اجازه بیرون گذاشتن پای از این گلیم را به خود نمی داد. یک موضوع دعوا هم برای این بازی فکری پرداخته بودند: اصالت وجود و اصالت ماهیت. اما همه این بازی فکری در حصار ایمان بود و بیرون از متن زندگی و بی تاثیر در آن. اگر اصحاب فلسفه از شر تکفیر قشریان می رستند، به آنها اجازه داده می شد که در باشگاه ورزش فکری خود با یکدیگر مسابقه بدهند و به مجادلات خود دلخوش باشند. به هر حال اگر چیزی هم به نام «فلسفه» وجود داشت، آن اودیسه ی پر جسارت انسان غربی نبود که به هر قلمرو خدایی نیز می توانست دستیازی کند و فلسفه ای نبود که پس از رنسانس اندک-اندک خود را در مقام تنها راه شناسایی جهان و رمز و راز آن جانشین ایمان کرده بود. داریوش آشوری، ما و مدرنیت، ص155.

حال پس از خواندن این قطعه اندکی در باب "بومی سازی علوم انسانی" تامل کنید...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ساعت 11:36  توسط مهدی میرابیان  |