قطعات فلسفی

فلسفه پیش ازعلم و فلسفه پس ازعلم

 

اغلب اتفاق می افتد که ناسازگاری ذهن ما با جهان خارج، ما را وادار به نظریه پردازی های عجیب وغریب نماید. این نظریه پردازی ها خود برخاسته از سرشت مبهم ونا موزون ذهن ماست. باید متذکر بود که منظور از نظریه پردازی هنگام ظهور ناسازگاری میان ذهن وجهان خارج، با نظریه پردازی علمی کاملا متفاوت است. در نظریه پردازی علمی ما با جهان خارج مستقیما درگیر می شویم و ذهنمان را آزاد و رها در مواجهه مستقیم با آن قرارداده و سعی می کنیم تا جهان خارج فاعل و ذهن ما منفعل باشد. اما در نظریه پردازی نوع اول جای فاعل و منفعل عوض می شود. یعنی این بار ذهن ما فاعل است و جهان خارج منفعل. در این صورت است که ذهن ما احکامی را صادر می کند بدون اینکه مشاهده و تجربه کافی داشته باشد، و جهان خارج را بسان یک توده خمیر می بیند که سعی در شکل دادن به آنرا دارد. این نوع از نظریه پردازیها عموما در فلسفه و به معنای اخص آن در متافیزیک رخ میدهد. البته فلسفه را باید به دو دوره مختلف تقسیم کرد، که یکی را فلسفه پیش ازعلم و دیگری را فلسفه پس ازعلم می نامم.

لفظ پیش از علم ممکن است اینگونه در ذهن تداعی شود که یعنی فلسفه دردورانی که در آن اثری از علم(اعم از علوم تجربی و ....) نیست و انسانها تنها به فلسفه ورزی مشغولند. اما باید گفت که اینگونه نیست. منظور از فلسفه پیش از علم یعنی دورانی که در آن علی رغم پیشرفتهای علمی آن عصر، فیلسوف لازم نمی دید که از یافته های آن علوم در نظام فلسفی اش بهره جوید و گاه با فلسفه- که البته بهتر است در اینجا لفظ مغلطه را بکار گیریم- مانع از پیشرفت علوم نیز میشد و خلاصه حساب فلسفه و علم را کاملا از هم جدا می دانست. این نوع از فلسفه ورزی را بیشتر در قرون وسطی و نزد فلاسفه مدرسی می بینیم. البته پیش از آن در فلسفه افلاطون و ارسطو و بعدها در سنت فلسفه اسلامی نیز وجود این باور هویدا است. مفاهیمی چون: جوهر، هیولی، اسطقس، مثل افلاطونی، عالم مثال، انواراسپهبدیه، خیال منفصل و... حاصل این نوع از فلسفه ورزی است.

اما فلسفه پس ازعلم که با دکارت طلوع می کند، فلسفه ای است که نقش علوم تجربی خصوصا فیزیک را در، درانداختن نظامهای فلسفی، مهم و در خور اهمیت می داند. مثلا نظریه هایی در باب زمان و مکان و حرکت که توسط نیوتون ارائه گردید در فلسفه نیز تاثیر گذار بودند. به همین ترتیب که پیش بیاییم به اوایل قرن بیستم و طلوع نظریه نسبیت عام انیشتین می رسیم که برداشتی بدیع و متاوت بود از زمان و مکان و حرکت که این نیز خود تاثیرات دیگری را در حوزه فلسفه به همراه داشت. پیشرفتهای  روانشناسی، عصب شناسی و مغز، رایانه و هوش مصنوعی و...  هر یک تاثیرات عمده و شایان توجهی را بر فلسفه قرن گذاشته اند.

در فلسفه پیش ازعلم سعی فیلسوف این است که جهان را مطابق با ذهن خویش گرداند، در حالیکه در فلسفه پس ازعلم فیلسوف ذهن خود را در برابر جهان خارج و تاثیرات آن منعطف می گرداند. فلسفه پیش از علم همان ایدئالیسم و فیلسوف آن دوره طرفدار اصالت معنی و تصور است. درست برخلاف فلسفه پس ازعلم که متافیزیک آن نیز جنبه های واقع بینانه اندیشیدن را در مد نظر دارد. فیلسوف پس ازعلم فیلسوفی واقع گراست که ذهن خود را ازدام وسوسه های تخیل و بی مایه گویی هایی که در فلسفه پیش ازعلم می توان دید رهانیده و به جهان بسان یک پدیده عینی و نه ذهنی می نگرد، و حیرت او و طرح پرسشهایش راهگشای علوم تجربی است و دیگر علم تجربی را کفر و عالم تجربی را کافر نمی پندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۴ساعت 13:37  توسط مهدی میرابیان  |