قطعات فلسفی

وحدت بی واسطه

وحدت مسیح و خدا از سنخ وحدت بی واسطه و نااندیشیده بود. بی واسطگی چنین وحدتی، عامل اصلی فروپاشی آن شد. مسیح صلیب به دوش در مسیر جلجتا، تراژدی پایان هر نوع وحدت بی واسطه بود. مسیح خود قربانی این وحدت بی واسطه شد تا پیام آور رستاخیزی دگر باشد. با مسیح، تاریخ باستان، پیشا تاریخ، جهان وحدت های بی واسطه، به پایان رسید و دورانی از شکاف ها و جدایی ها آغاز شد، دورانی که گرد قبر خالی مسیح شکل گرفت. هزار سال طی شد تا از دل این وجدان گسسته و نگون بخت وحدتی نو سر بر آورد. وحدت نوین، این بار با واسطه بود. صورتبندی فلسفی آن را باید در ایده آلیسم آلمانی سراغ گرفت. وحدت نوین پروای آزادی داشت و بازگشت به وحدت نخستین را خیانتی آشکار در حق آزادی می دانست. در دل ایده آلیسم آلمانی نطفه انسانی نوین بسته شد: سوژه مدرن. سوژه مدرن به منطقی پیچیده گردن نهاد: وحدت در عین کثرت. وحدت همانی و تفاوت. نه از سنخ آنچه در سنت خودمان سراغ داریم: وحدتی از سنخ وحدت بی واسطه خائن در حق آزادی و نابود کننده کثرت ها. سخن بر سر وحدت دیالکتیکی است. وحدتی که بدل شد به منطق دوران. دورانی که مواجهه ما با آن همواره از روی تفنن و بازیگوشی بوده. فهم این دیالکتیک پیچیده در پارادایمی که به منطق فنا خو کرده دشوار است. ابتدا باید از شر اندیشه های وحدت وجودی بی واسطه و نااندیشیده خلاص شد. از شر امثال ملاصدرا. باید ملاصدرا را واسطه مند کرد. باید به صلیب اش کشید؛ در جلجتا.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:25  توسط مهدی میرابیان  |