سروش در میانه کانت و هگل
عنوان نظریه« قبض و بسط تئوریک شریعت» عنوانی هگلی است اما وفادار به هگل، نه. سروش در این نظریه از کاروان معرفت دینی سخن می گوید که منازل گوناگونی را در مسیر رشد تاریخی خود گذرانده و در این راه پر پیچ و خم، از سایر منابع معرفت بشری نیز تغذیه نموده و بالیدن می گیرد. این داستان ما را به یاد داستان آگاهی در پدیدارشناسی روح هگل می اندازد که از بی واسطه ترین صورت آن یعنی یقین حسی آغاز و به پیچیده ترین صور آن یعنی دانش مطلق گذر می کند؛ سفری جانکاه و نفس گیر که از یک سو سفر انسان غربی است و از سوی دیگر سفر خدا یا مطلق در تاریخ(در انتهای سفر معلوم می شود که انسان و خدا اینهمان هستند). سفر آگاهی سفری است در جهت نیل به خودآگاهی.
نظریه قبض و بسط سفر طولانی و پرماجرای آگاهی دینی است یا بهتر است بگوییم سفر فرد مسلمان. اما این سفر هرگز به پیچیدگی سفر آگاهی در پدیدارشناسی روح نیست. این دو سفر یک تفاوت بنیادین دیگر هم دارند: آنچه پروژه سروش را از هگل جدا می کند، وفاداری دیندارانه و مبتنی بر ایمان او به «ذات» است.نظریه قبض و بسط نظریه ای اساساً ذات گرا و ذات محور است. سروش همواره میان معرفت دینی،که دغدغه اصلی او است، و ذات دین، قائل به تمایز بوده است. ذات دین از نظر سروش دسترس ناپذیر و ناشناختنی است و حتی نبی و پیام آور دین هم بدان دسترسی ندارد. پر واضح است که ذاتِ دین سروش همان شئ فی نفسه(نومن) شناخت ناپذیر کانتی است.اما اینکه آیا ذات برای سروش امری استعلایی است یا خیر،روشن نیست. به هر حال از نظر سروش،ذاتی هست که در آن حرکت و تغییر و تبدیل راه ندارد و امری فرازمانی و فرامکانی است و آن ذات دین است. آنچه تغییر می کند معرفت دینی است که امری اساساً تاریخی است.تلقی غیر تاریخی سروش از ذات دین،در تقابل با تلقی تاریخی هگل از دین و امر دینی است. در میان روشنفکران دینی تنها ارکون و جابری را سراغ دارم که توانسته اند بدون در افتادن به باتلاق دوگانه هایی از قبیل ذات و پدیدار، قرائتی تاریخی از دین ارائه نمایند. باور سروش به ذات، پروژه اش را، علی رغم داشتن خاستگاهی هگلی، ماهیتاً کانتی می کند و صورتبندی ساده ای به آن می بخشد. در عوض، تلقی هگل این امکان را به او می دهد تا دین را به مثابه امر فرهنگی مورد تامل قرار دهد و جنبه های گوناگون آن را بررسی نماید.
به نظر نمی آید که سروش بتواند به راحتی چشم در چشم ذات بدوزد و آن را از این وضعیت استعلایی یا شبه استعلایی نجات ببخشد. ایمان سروش به ذات یک ایمان تئولوژیک است و ریشه در باورهای دینی او دارد. ذات برای سروش در حکم امر واقع در معنای لکانی آن است. امر واقعی که از نمادین شدن به واسطه زبان سر باز می زند.
نظریه قبض و بسط با اینکه در ابتدا شیوه ای هگلی در پیش می گیرد اما وفادار به هگل باقی نمی ماند. میل بازگشت به آغوش کانت آن را از نیمه راه باز می گرداند و اجازه نمی دهد سفرش را کامل کند. اینها همه بخاطر آن است که آگاهی دینی سروش یک آگاهی از سنخ «آگاهی نگونبخت» در معنای هگلی است. فراروی از این وضعیت در گرو تحمل رنج هایی است که تفکر درون بود(immanent) می طلبد. رنج هایی که آگاهی دینی سروش فعلاً تاب تحمل آنها را ندارد.